آرامکی :)

به آرامی خدا..

آرامکی :)

به آرامی خدا..

آرام باش، مثل دریا!
اینستاگرام: @amshahabi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۰۵
    ...

انقلابی جین پوش

                                                     راشل کوری

این مطلب رونوشتی است از بخش پرتره هفته نامه جیم که به نظرم جالب آمد، البته امروز روز شهادت راشل کوری هم هست؛ کسی که از خیلی از ما ها شجاع تر بود و به حرفاش عمل کرد.

آن روزها شاید هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد دختری جوان از آن سر دنیا، از آمریکا، برای کمک به مردمی که تحت حمایت‌های کشورش زیر آوار و گلوله زندگی می‌کردند به آنجا بیاید. تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست همان‌جا بماند، در فلسطین. در نامه‌ای به مادرش نوشت:

«فکر می‌کنم چقدر خوب است که همه ما، همه کارهای دیگر را رها کنیم و زندگی خود را وقف این کار کنیم. اصلا فکر نمی‌کنم که این کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم و با دوستان و همکارانم شادی کنم و بخندم؛ ولی در عین‌حال می‌خواهم که این‌ها متوقف بشود، بیرحمی و شقاوت! این چیزی است که حس می‌کنم! من احساس ناامیدی می‌کنم! من متأسفم که این پستی و دنائت جزو واقعیت‌های جهان ماست! و این‌که ما، در عمل در آن شریکیم! این، آنی نیست که من برایش به دنیا آمدم! این، آنی نیست که مردم اینجا برایش به دنیا آمده باشند! این، دنیایی نیست که تو و بابا آرزویش را می‌کردید؛ آن‌گاه که تصمیم گرفتید مرا داشته باشید...»

مدت اقامتش در غزه به هفت هفته رسیده بود. با بچه‌ها رفیق شده بود. طعم شیرین تنقلاتی که بهشان می‌داد در آن شرایط سخت، لبخند کم‌رنگی برلبان‌شان می‌نشاند. حالا او شده بود یکی از آن‌ها. یک فلسطینی با خون آمریکایی. تا آن روز... آن روز که باز هم بولدوزرها آمدند. آن بولدزرهای لعنتی! راشل و دوستانش سعی کردند متوقف‌شان کنند. راشل با بلندگوی دستی کوچکش، با لباس نارنجی شبرنگش زیر نور آفتاب حتی از دور هم به خوبی دیده می‌شد.  بولدوزر هر لحظه نزدیکتر می‌آمد. راشل در فاصله حدودا پانزده متری بولدوزر شروع کرد به فریاد‌زدن تا شاید بولدزر را وادار به عقب نشینی کند. اما بولدوزر همچنان می‌آمد. راشل درست در مسیر بولدوزر ایستاده بود. بولدوزر جلوتر آمد. بی توجه به او، و به فریادهایش. با تیغه فلزی بزرگش مانند هیولای آهنی ترسناکی او را به زیر کشید و بعد دوباره از همان مسیر برگشت. راشل با بدنی له‌شده، صورتی کبود و استخوان‌هایی خرد شده آنجا افتاده بود و تنها کمی پس از رسیدن به بیمارستان چشمانش را به روی تمام زشتی‌های تحمل‌ناپذیر این دنیا بست. رسانه‌های جهان تنها دو روز و آن هم به صورت بسیار محدود خبر را منتشر کردند. حتی نویسنده وال‌استریت ژورنال آن‌ها را«انقلابیون جین‌پوش» نامید.
با همه این احوال، راشل کوری دختر جوان آمریکایی به بهترین نحو ممکن این بند از بیانیه دادگاه جنایتکاران جنگی را به نمایش گذاشت که : «انسان‌ها تکالیفی جهانی دارند که مقدم بر تعهدات ملی آنهاست.»

تولد


امروز تولدمه...

16 سالگیم تموم میشه و وارد 17 سالگی میشم

خدا رو شکر روز های خوبی رو دارم پشت سر میگذارم

خانواده هم به عنوان هدیه یه تلسکوپ برام خریدن :)

فردا هم قراره با دوستام بریم درخت بکاریم...

بعدا نوشت:

رفتیم و 7 تا درخت کاشتیم!

منِ به درد نخور

امروز فهمیدم به درد هیچ کاری نمیخورم...

هر کاری که واسش تلاش میکنم گند میزنم توش...

حقیقتا خیلی وقته طعم موفقیت رو نچشیدم...

از موقعی که وارد سمپاد شدم...

از وقتی وارد سمپاد شدم احساس میکنم هرچی داشتم رو از دست دادم...

انگیزه، امید، اعتماد به نفس، علاقه به درس...

این قدر شکست خوردم که قبول شدن تو مرحله اول المپیاد برام آرزو میشه و علی رغم کلی خوندن باز خراب میکنم...

نمیدونم شاید بهتر بود هیچ وقت وارد سمپاد نشم...

الان انگار یه غم بزرگی رو گذاشتند رو قلبم...

تقصیر خودم هم بوده...

هیچ وقت دقیق نخوندم، هیچ وقت رو چیزی که نفهمیدم وقت نزاشتم و ازش گذشتم...

ولی خوب میدونم این وضع از کِی شروع شد...

المپیاد، انسان های محافظه کار و چند داستان دیگر

داستان اول: المپیاد
امتحاناتمون به تازگی تموم شده، نمیدونم واقعا ارزششو داشت که نمرات نوبت اولم به خاطر خوندن المپیاد از خیلیا کمتر بشه یا نه، میگن که ارزشش رو داره، خودم هم کمابیش همین فکر رو میکنم، ولی بازم یه حسی آزارم میده، ولی با یه بنده خدایی که صحبت کردم گفت کلا دوم ارزش خوندن نداره...
به هر حال امیدوارم راه درستیو انتخاب کرده باشم...

داستان دوم: انسان های محافظه کار
یک چیزی هست که خیلی منو آزار میده، هر چی هم با خودم فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم، یه سری افراد هستند که ذاتا ترسو و بزدلن، حرفی که میخوام بزنم رو از قبل به صورت خیلی بهتری در این لینک زده شده، قبل از خوندن ادامه متن حتما بخونیدش...
امروز دبیر هندسمون داشت نمره ها رو میداد، یکی از دوستام گفت تو خوب صحبت میکنی! بیا برام این قسمت از برگرو اعتراض کن...
اعتراضشم به حق بود، منم با دبیر هندسمون صحبت کردم، یه دفعه ای یه کاغذ داد بهم گفت بشین سوال رو حل کن، منم جا خوردم خواستم یه خودکار از بچه ها بگیرم دوست خسجتم اومد گفت برگه ماله منه (یعنی ماله اونه!) دبیر هندسمون هم گفت مگه تو فضولی و وکیل وصیه بقیه ای :دی
منم گفتم خودش نمیتونه از حق خودش دفاع کنه به من گفته بیام، اونم برداشت گفت خفه شو و برو گمشو، اسمت چیه تا همین الان از نمرت کم کنم، منم دستمو گذاشته بودم روی دفتر نمره میگفتم به چه حقی؟؟!
بعد حرف هایی که بهم زد، منم گفتم درست صحبت کنید D:
حالا این وسط یکی از دوستان ترسو برداشته هی میزنه از پشت بهم که بگو ببخشید بگو ببخشید، منم از آخر نگفتم، اونم کم نکرد چون میدونست حق کم کردن از نمره برگه رو نداره...
این قسمتو گفتم که بگم آقا خوهشا حق و حقوقتون رو بدونید و ازشون دفاع کنید، متنی که گفتم رو هم خواهشا حتما بخونید، یه سری افراد بزدل هستند که فکر میکنند اگر یه وقت جلو یه مسئول یه جایی کوتاه نیان دیگه همه چی براشون تموم میشه، برا همینم حاضرن به هر بدبختی و حقارتی تن بدن و هر توهینی رو تحمل کنند...

داستان سوم: کتاب "نبرد من"
این روزا دارم کتاب نبرد من رو میخونم، نوشته آدولف هیتلر!
از یه چند جهتی به هیتلر رفتم، اونم اینطوری بوده که از انسان های بزدل متنفر بوده و حاضر نبوده از عقایدش کنار بیاد، البته انگاری باید یه چیزایی هم ازش یاد بگیرم، بر خلاف من در مواقعی که بحث فایده ای نداشته سکوت اختیار میکرده، که متاسفانه من اینطوری نیستم و باید خودم رو اصلاح کنم...
کلا کتاب جالبیه، علاوه بر زندگی نامه خود هیتلر و آشنا شدن با عقایدش، تا حدودی هم تاریخ قسمتی از اروپا رو براتون روایت میکنه...

داستان چهارم: فیلم "در مدت معلوم"
چند روز پیش با دوستم به سینما رفتیم، فیلم خیلی جالبی بود، طنز بود و به یک مشکل مهم در جامعه ما می پرداخت...
دربارش چیزی نمینویسم ولی شدیدا توصیه میکنم برید و ببینیدش...

داستان پنجم: آهنگ "پیش درآمد"
یک آهنگ قشنگ که شنیدنش خالی از لطف نیست... (از فیلم در مدت معلوم باهاش آشنا شدم)
دانلود

پروفسور انیشتن عزیز

تصویر کتاب پروفسور اینیشتین عزیز

خب تصمیم گرفتم به تقلید از سنت حسنه امید ظریفی من هم کتاب هایی رو که میخونم اینجا معرفی کنم :)

اولین کتابی که میخوام معرفی کنم کتاب "پروفسور انیشتن عزیز" هستش...

این کتاب گزیده ای از نامه های کودکان در دوران زندگی انیشتن به اون هست، کتابی خلاصه و جمع و جور به همراه یک زندگی نامه خلاصه از انیشتن و تعدادی عکس از اون...

کتاب با زندگی نامه انیشتن آغاز، با مجموعه عکس های وی ادامه و با قسمت نامه ها و سپس پس گفتار تموم میشه، کلا کتاب 128 صفحه هستش که با فاکتور گرفتن قسمت های اضافه صد صفحه ای بیشتر نخواهد شد...

کتاب اونقدر کوتاه هست که بتونید اون رو در راه برگشتن از محل کار یا دانشگاه (یا مدرسه!) بخونید، قیمت کتاب هم هفت هزارتومن بیشتر نیست...

در ادامه یکی از پرسش و پاسخ های یک دانش آموز با انیشتن رو بخونید:


از فیلیس، نیویورک                       کلیسای ریورساید - 19 ژانویه 1936

دکتر اینشتین عزیز،

در کلاس درس دینی ما این سوال پیش آمد: آیا دانشمندان هم دعا می کنند؟ این طور شروع شد که آیا می توانیم هم به علم و هم به دین اعتقاد داشته باشیم. ما داریم به دانشمندان و سایر افراد مهم نامه می نویسیم و سعی داریم تا برای پرسش هایمان پاسخ بگیریم.

ما بسیار مفتخر خواهیم شد اگر به پرسش ما پاسخ دهید: آیا دانشمندان دعا میکنند، و برای چه دعا می کنند؟

ما در کلاس ششم، کلاس خانم الیس هستیم.

با احترام، فیلیس


به فیلیس، نیویورک                      24 ژانویه 1936

فیلیس عزیز،

سعی میکنم تا آن جایی که میتوانم به سادگی به پرسش شما پاسخ دهم. پاسخ من این است:

دانشمندان اعتقاد دارند که هر واقعه ای، از جمله امور انسان ها بر طبق قوانین طبیعت است. بنابراین دانشمندان اعتقاد ندارند که روند حوادث را می توان با دعا، یعنی با یک آرزوی ماوراءطبیعی تغییر داد.

با این حال باید بپذیریم که معرفت واقعی ما از این نیروها ناقص است، به طوری که در نهایت اعتقاد به وجود یک روح غایی و نهایی بر مبنای یک نوع ایمان قرار دارد. چنین اعتقادی حتی با دستاورد های علمی به دست آمده بسیار متداول است.

ولی هر کسی که به طور جدی در پی دانش است، قانع می شودکه نوعی روح در قوانین عالم وجود دارد، نوعی که بسیار برتر از قوانین انسان است، به این ترتیب پی گیری دانش به نوعی احساس مذهبی منتهی می شود که به طور مطمئن کاملا متفاوت تر از احساس مذهبی یک شخص ساده تر است.

با سلام های صمیمانه، آلبرت انیشتین

داغونم....

خدایی خیلی زور داره بعد این همه فیزیک خوندن سر این استرس لعنتی امتحانتو خراب کنی...
امروز زنگ آخر امتحان فیزیک داشتیم، با اینکه حتی منبع سوالاتم معلوم بود و من تقریبا اکثر سوالارو حل کرده بودم، باز سر امتحان این استرس لعنتی اومد سراغم، ساعت 12:45 امتحان شروع شد و هفت تا سوال بود که تا ساعت 2 وقت داشتیم، یکی از سوالا دو تا رادیکال زیر هم میفتادن منم از همونجا استرس گرفتم که نکنه جوابم اشتباه باشه، دیگه از اونجا شروع شد، بعدشم یکی دیگه از بچه ها ساعتای 1:10 رفت برگشو داد استرسم شدید تر شد و دیگه کلا تمرکز و خلاقیت لازم برا حل مسئلم همه به هم ریخت...
ساعت 1:15 گریم گرفت، خیلی اعصابم خرد شده بود، با اینکه سه چارتا سوال رو هم ننوشته بودم رفتم برگم رو دادم...
واقعا دیگه نمیتونستم فکر کنم...
واقعا نمیدونم چرا اینطوری میشم، سر امتحانای حفظیم این مشکل وجود نداره ولی سر امتحانات محاسباتی دیگه همه چی واسم بهم میریزه، اصن انگار قدرت تفکر رو ازم میگیرن...
بعدم اومدم خونه با خانواده صحبت کردم قرار شد برم مشاوره...
هییی، خدا...
آخرشم شدم 4.5 از 10 که البته دبیرمون لطف کرد دعوت ولیم نکرد، حالا من مشکلی با دعوت ولی هم ندارم چون خودم رو که میشناسم اعصاب خردیم از این استرس لعنتیه...
الانم که دیگه اصن خیلی داغون شدم انگار انگیزه درس خوندن و زندگی کردن رو کلا از دست دادم...
تا ببینیم چی میشه...
انشاءالله یه روزی میامو میگم این مشکلم حل شد...
انشاءالله...

امشب به آسمان بنگرید!

کلا اگر امشب یکی دو ساعت قبل از طلوع آفتاب به آسمون نگاه کنید واقعا ازش لذت خواهید برد، این دوتا لینکو بخونید تا بفهمید برا چی میگم:

http://bigbangpage.com/?p=37766

http://bigbangpage.com/?p=37228

حج؟!

خیلی وقت بود میخواستم این مطلب رو بنویسم، ولی خب وقت نمیشد...

حقیقتا شما الان ببینید، عربستان از اون طرف داره مثه چی روی سر یمنی های بیچاره که برادر و خواهرای مسلمون ما هستن بمب میریزه، اونم با پول کی؟؟؟

اگر نفتو کنار بزاریم فقط پول حجاج میمونه...

خب حالا خدا کجا گفته شما برید به دشمنتون پول بدید تا مسلمونارو بکشه؟؟؟

ضمن اینکه توی همین کشور خودمون این همه آدم بیچاره هست، به قول آهنگی که آخر پست معرفی میکنم مگه غیر اینکه خدا تو دل کسیه که پول داروشو نداره؟؟؟

مگه غیر اینکه خدا تو دل اونیکه غذا نداره بخوره؟؟؟

حالا درسته حج واجبه ولی حتی توی همین دین هم کلی استثنا داریم...

حقیقتا به نظر من که کمک کردن به این همه آدم بیچاره از کمک کردن به شاهزاده های سعودی برای خرید پورشه ثوابش بیشتره!...

این آهنگ رو هم گوش کنید...

نظر شما چیه؟؟؟

شاخ مجازی...

من یه مشکلی که دارم موقعی که میام نت احساس شاخ بودن بهم دست میده...

یه احساسیه که خیلی بده...

در کل من آدمیم که توی جامعه و کلا زندگی واقعی از روابط عمومی واقعا پایینی برخوردارم...

به طوری که حتی مثلا میخوام برم توی مغازه چیزی بخرم میخواد نفسم بند بیاد!

ولی موقعی که میام فضای مجازی هر طور میخوام رفتار میکنم....

و تا الان هم از همین طریق چندین بار گند زدم توی ارتباطات اجتمائیم...

توی دوستی هام...

آخرین نمونشم یه دوستی بود به نام امید ظریفی که من "خریت: کردم و توی یه سایتی یه جواب خیلی تندی به نظر ایشون دادم...

ایشون وقتی جواب منو با متانت تمام دادند فهمیدم چه غلطی کردم :|

الانم گرچه به ظاهر میگه من ناراحت نیستم ولی معلومه از ته دل از من متنفره :(

البته خب حقم داره...

چند ماه پیشم به یه استاد خیلی والا مقام یه ایمیل تند و خیلی بد زدم و بعدش مثه "خر" پشیمون شدم...

یکی از دوستام اسم رفتارای منو گذاشته "شاخ مجازی"!

من فکر میکنم رفتار کردن توی اینرنت و به طبعش شبکه های اجتمائی هم آداب و رسومی داره که حداقل من اصلا بلد نیستم...

فکر میکنم آداب و رسومش هم مثه دنیای واقعی باشه، لازم به ذکره که من هیچ وقت نه توی مدرسه نه توی بقیه فضاها دوستان زیادی نداشتم!

شاید به تعبیر امام علی "علیه السلام" من بدبختم!

خلاصه اینکه اگر شما هم به این بیماری دچارید که هیچی، ولی اگر راهکاری دارید که فکر میکنید میتونه بهم کمک کنه یا کتابی هست که میتونم بخونم لطفا ازم دریغ نکنید، همین!

مغرور نباشیم!

واقعا چرا بعضیا فکر میکنند از دماغ فیل افتادند؟؟؟

من از همین تریبون از همه خواهش میکنم افتاده و متواضع باشند!

+ به نظرم احترام به بزرگتر مضخرفترین احترامه، آخه چون یک نفر سنش از تو بیشتره باید بهش احترام بزاری؟؟؟

+ احترام واقعا متقابله، یعنی حتی اگر یک نفر که از من کوچیکتره احتراممو نگه داره و یا مثلا باهام شما شما حرف بزنه منم باهاش شما شما حرف میزنم!

همین!