آرامکی :)

به آرامی خدا..

آرامکی :)

به آرامی خدا..

آرام باش، مثل دریا!
اینستاگرام: @amshahabi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۰۵
    ...

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

اینبار در نمایشگاه...

مسجد ما به حمد و عنایت الهی اردوهای خوبی می برد.البته بنده مطلع نیستم که مسجدهای دیگر چه تعدادی اردو می برند و نیمخواهم هم بدانم.به هر حال سرتان را درد نمیاورم.امسال هم مسجد محله ما مانند دیگر سال هایک اردویی برد که نمیدانم الان اسمش را چی بگزارم.شما فکر کنید اردوی تفریحی تربیتی دینی!

ساعت 5 بود که رفتیم مسجد.ساعت 6 حرکت کردیم به سوی نمایشگاه بین المللی قرآن.تا زمان افطار هم صبر کردیم و با آقای طائب بحث کردیم.که ایشان جواب مارا سخت و محکم می داد.ماهم موقع افطار بود و حاله کوبیدن نداشتم که اگر داشتم ایشان به گردی از پای من هم نمی رسید.البته اینجانب معترض شدم که بهتر است اول افطار کنیم بعد غذا بخوریم که ایشان در پی سلسله مخالفتهایشان با من گفتند تو بشین همین جا افطار کن ما نماز می خوانیم، که در حقیقت این گفته تیر خلاصی بود بر پیکر نیمه جان من!

البته من با دوستم حمیدرضا تیماچی رفتیم داخل نمایشگاه 5 دقیقه بازدید کردیم آمدیم بیرون که دیدیم دارند نماز را می بندند.پس رفتیم ماهم در صف نماز قرار گرفتیم و به جای مهر با تکه ای سنگ نماز خواندیم!البته که طرز نماز خواندن آقای طائب هم خود داستانی دارد!آنچنان با سرعت می خواند که گویی دوی ماراتن صحرای آفریقا دراد می دود.خوب بنده خدا!من که گفتم اول افطار کنیم بعد نماز شما گوش نکردید.

به هر حال رفتیم بعد از نماز فرمول یک و قهرمانی آقای طائب در آن! رفتیم افطار کنیم.اول سفره هارا پهن کردند.بعد هم تا نیم ساعت چای می دادند که البته بدن بی جان من قدرت سرد کردن چای را نداشت پس مسلما من بی خیال چای شدم و منتظر تقسیم غذا گردیدم.وقتی غذا تقسیم شد و ما درب غذا را باز کردیم با مجموعه ای از چیز های سفید رنگ به به آن برنج شفته می گویند مواجه شدیم.لذا چشمانمان را بستیم و فقط خوردیم که مبادا از گرسنگی در حومه شهر تلف شویم.بعد هم رفتیم داخل نمایشگاه که در آن به غرفه ای رسیدیم.در این غرفه اصطلاحا استعداد های قرآنی را شناسایی  می کردند.چندتا از بچه ها رفتند نشستند که قران بخوانند ولی ظاهرا باید پیش از این اسمشان را می نوشتند.

منتظر ماندیم یک پسر از قبل اسم ونوشته از بیرون آمد و قرآن خواند که ظاهرا خیلی از صدایش خوش آمده بود.در یک آیه 20 بار نفس گرفت و به جای قران خواندن داد می زد.

بعد هم دیگر سالن ها و در پایان رفتیم در جایی که باید می رفتیم سر قرار.سپس سوار اتوبوس شدیم و به سمت مسجد راه افتادیم که لوده بازی در میان یاران اوج گرفت و اینقدر حرف های خلاف عرف زدیم که سرگروهمان به همه ما یک منفی داد!

البته من بعدا از دلش در آوردم که ما فقط شوخی می کردیم.بعد از رسیدن با حمید رفعت و حمیدرضا تیماچی به سمت خانه هایمان راه افتادیم.در میان راه از هم جدا شدیم و خداحافظی کردیم.ساعت 12 بود که رسیدم خانه.در کل خوش گذشت.

به خدای کعبه رستگار شدم...

احتمالا تمام شما داستان ضربت خوردن حضرت علی(ع) را شنیده اید اما به راستی داستان از جایی اوج می گیرد و زیبا می شود که حضرت ضربت خورد.به راستی که زیباست.انسان را در جایش میخکوب می کند، آنقدر ایثار حضرت اوج می گیرد که انسان دوست دارد هق هق گریه کند.من این داستان را از کتاب "داستان راستان" نوشته شهید مطهری برای شما نقل می کنم.