آرامکی :)

به آرامی خدا..

آرامکی :)

به آرامی خدا..

آرام باش، مثل دریا!
اینستاگرام: @amshahabi

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۰۵
    ...

۱۳ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

در باب گورخواب ها - اینجا تهرانه

اینجا اختلاف طبقاتی بیداد میکنه...

خداحافظ مرد

http://vignette3.wikia.nocookie.net/godfather/images/4/4d/Fidel_Castro.jpg/revision/latest?cb=20100415052925

«انقلاب، گشت گل‌ها نیست ... یک انقلاب، مبارزه‌ای است میان مرگ، آینده و گذشته.»

پ.ن: شاید او آخرین سوسیالیست واقعی بود...

حقیقتو میخوام، حقیقت

خبر کوتاه بود و تکان دهنده: "تجاوز یک قاری مشهور به چند نوجوان"
خبر را که میشنوم با خودم هزارجور فکر میکنم...
- اگه راست باشه چی؟؟؟
- نه بابا طرف همچین کاری نمیکنه...
سایت های خبری را باز میکنم، یک نفر نوشته "میخواستن طرف رو تخریب کنند"، با خودم میگم راست میگه، نظر بعدی رو میخونم "...این شکایتها خیلی نمی تواند بی دلیل باشد، چرا هر جور حساب می کنید یه جای کار می لنگد، یعنی این شاکیان بی دلیل بگویند به ما تجاوز شده است قطعا کسی آبروی خود را نمی برد ظاهرا یک چیزهایی بوده..." فکر که میکنم میبینم اینم راست میگه، ویکی پدیا رو میخونم، اونم چیز جدیدی نداره...
حالم که گرفته میشود مرورگر را میبندم و با خودم فکر میکنم...
این اولین باری نیست که حقیقت کلافی سر در گم شده، بعضی وقت ها واقعا نمیدانی کی راست میگوید کی دروغ، کدام طرفدار حق است کدام نیست، این آخرین بار هم نخواهد بود...
در اینستا که چرخی میزنم میبینم بعضی ها چقدر راحت قضاوت کرده اند... باز با خودم فکر میکنم ولی باز هم هیچ...
هر بار که حقیقت برایم گم می شود یاد این آیه می افتم:
"...سپس بازگشت شما به سوی من است، و در میان شما در آنچه با هم اختلاف داشتید [به حقّ و عدالت] داوری می کنم؛"
خود خدا هم میدانسته بعضی اوقات پیدا کردن حقیقت روی زمین غیر ممکن است!
#خدا_را _شکر_که_قاضی_نمیشوم!

سینی سیم کارت

حالم گرفته است...

مثه کسی که کاربرد سینی سیم کارت رو نمیدونه و سیم کارتو بدون اون میزاره تو موبایل...

و خدا میدونه چطوری سیم کارت ها باید در بیان...

خسته از تلگرام

از این تلگرام هم دیگه خسته شدیم...
پس کِی میخوان فیلترش کنن؟

کدوم چشم؟؟!

دارم به این فکر میکنم وقتی چهره در چهره یه نفریم دقیقا داریم به کدوم چشمش نگاه میکنیم؟؟!

المپیاد، انسان های محافظه کار و چند داستان دیگر

داستان اول: المپیاد
امتحاناتمون به تازگی تموم شده، نمیدونم واقعا ارزششو داشت که نمرات نوبت اولم به خاطر خوندن المپیاد از خیلیا کمتر بشه یا نه، میگن که ارزشش رو داره، خودم هم کمابیش همین فکر رو میکنم، ولی بازم یه حسی آزارم میده، ولی با یه بنده خدایی که صحبت کردم گفت کلا دوم ارزش خوندن نداره...
به هر حال امیدوارم راه درستیو انتخاب کرده باشم...

داستان دوم: انسان های محافظه کار
یک چیزی هست که خیلی منو آزار میده، هر چی هم با خودم فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم، یه سری افراد هستند که ذاتا ترسو و بزدلن، حرفی که میخوام بزنم رو از قبل به صورت خیلی بهتری در این لینک زده شده، قبل از خوندن ادامه متن حتما بخونیدش...
امروز دبیر هندسمون داشت نمره ها رو میداد، یکی از دوستام گفت تو خوب صحبت میکنی! بیا برام این قسمت از برگرو اعتراض کن...
اعتراضشم به حق بود، منم با دبیر هندسمون صحبت کردم، یه دفعه ای یه کاغذ داد بهم گفت بشین سوال رو حل کن، منم جا خوردم خواستم یه خودکار از بچه ها بگیرم دوست خسجتم اومد گفت برگه ماله منه (یعنی ماله اونه!) دبیر هندسمون هم گفت مگه تو فضولی و وکیل وصیه بقیه ای :دی
منم گفتم خودش نمیتونه از حق خودش دفاع کنه به من گفته بیام، اونم برداشت گفت خفه شو و برو گمشو، اسمت چیه تا همین الان از نمرت کم کنم، منم دستمو گذاشته بودم روی دفتر نمره میگفتم به چه حقی؟؟!
بعد حرف هایی که بهم زد، منم گفتم درست صحبت کنید D:
حالا این وسط یکی از دوستان ترسو برداشته هی میزنه از پشت بهم که بگو ببخشید بگو ببخشید، منم از آخر نگفتم، اونم کم نکرد چون میدونست حق کم کردن از نمره برگه رو نداره...
این قسمتو گفتم که بگم آقا خوهشا حق و حقوقتون رو بدونید و ازشون دفاع کنید، متنی که گفتم رو هم خواهشا حتما بخونید، یه سری افراد بزدل هستند که فکر میکنند اگر یه وقت جلو یه مسئول یه جایی کوتاه نیان دیگه همه چی براشون تموم میشه، برا همینم حاضرن به هر بدبختی و حقارتی تن بدن و هر توهینی رو تحمل کنند...

داستان سوم: کتاب "نبرد من"
این روزا دارم کتاب نبرد من رو میخونم، نوشته آدولف هیتلر!
از یه چند جهتی به هیتلر رفتم، اونم اینطوری بوده که از انسان های بزدل متنفر بوده و حاضر نبوده از عقایدش کنار بیاد، البته انگاری باید یه چیزایی هم ازش یاد بگیرم، بر خلاف من در مواقعی که بحث فایده ای نداشته سکوت اختیار میکرده، که متاسفانه من اینطوری نیستم و باید خودم رو اصلاح کنم...
کلا کتاب جالبیه، علاوه بر زندگی نامه خود هیتلر و آشنا شدن با عقایدش، تا حدودی هم تاریخ قسمتی از اروپا رو براتون روایت میکنه...

داستان چهارم: فیلم "در مدت معلوم"
چند روز پیش با دوستم به سینما رفتیم، فیلم خیلی جالبی بود، طنز بود و به یک مشکل مهم در جامعه ما می پرداخت...
دربارش چیزی نمینویسم ولی شدیدا توصیه میکنم برید و ببینیدش...

داستان پنجم: آهنگ "پیش درآمد"
یک آهنگ قشنگ که شنیدنش خالی از لطف نیست... (از فیلم در مدت معلوم باهاش آشنا شدم)
دانلود

داغونم....

خدایی خیلی زور داره بعد این همه فیزیک خوندن سر این استرس لعنتی امتحانتو خراب کنی...
امروز زنگ آخر امتحان فیزیک داشتیم، با اینکه حتی منبع سوالاتم معلوم بود و من تقریبا اکثر سوالارو حل کرده بودم، باز سر امتحان این استرس لعنتی اومد سراغم، ساعت 12:45 امتحان شروع شد و هفت تا سوال بود که تا ساعت 2 وقت داشتیم، یکی از سوالا دو تا رادیکال زیر هم میفتادن منم از همونجا استرس گرفتم که نکنه جوابم اشتباه باشه، دیگه از اونجا شروع شد، بعدشم یکی دیگه از بچه ها ساعتای 1:10 رفت برگشو داد استرسم شدید تر شد و دیگه کلا تمرکز و خلاقیت لازم برا حل مسئلم همه به هم ریخت...
ساعت 1:15 گریم گرفت، خیلی اعصابم خرد شده بود، با اینکه سه چارتا سوال رو هم ننوشته بودم رفتم برگم رو دادم...
واقعا دیگه نمیتونستم فکر کنم...
واقعا نمیدونم چرا اینطوری میشم، سر امتحانای حفظیم این مشکل وجود نداره ولی سر امتحانات محاسباتی دیگه همه چی واسم بهم میریزه، اصن انگار قدرت تفکر رو ازم میگیرن...
بعدم اومدم خونه با خانواده صحبت کردم قرار شد برم مشاوره...
هییی، خدا...
آخرشم شدم 4.5 از 10 که البته دبیرمون لطف کرد دعوت ولیم نکرد، حالا من مشکلی با دعوت ولی هم ندارم چون خودم رو که میشناسم اعصاب خردیم از این استرس لعنتیه...
الانم که دیگه اصن خیلی داغون شدم انگار انگیزه درس خوندن و زندگی کردن رو کلا از دست دادم...
تا ببینیم چی میشه...
انشاءالله یه روزی میامو میگم این مشکلم حل شد...
انشاءالله...

حج؟!

خیلی وقت بود میخواستم این مطلب رو بنویسم، ولی خب وقت نمیشد...

حقیقتا شما الان ببینید، عربستان از اون طرف داره مثه چی روی سر یمنی های بیچاره که برادر و خواهرای مسلمون ما هستن بمب میریزه، اونم با پول کی؟؟؟

اگر نفتو کنار بزاریم فقط پول حجاج میمونه...

خب حالا خدا کجا گفته شما برید به دشمنتون پول بدید تا مسلمونارو بکشه؟؟؟

ضمن اینکه توی همین کشور خودمون این همه آدم بیچاره هست، به قول آهنگی که آخر پست معرفی میکنم مگه غیر اینکه خدا تو دل کسیه که پول داروشو نداره؟؟؟

مگه غیر اینکه خدا تو دل اونیکه غذا نداره بخوره؟؟؟

حالا درسته حج واجبه ولی حتی توی همین دین هم کلی استثنا داریم...

حقیقتا به نظر من که کمک کردن به این همه آدم بیچاره از کمک کردن به شاهزاده های سعودی برای خرید پورشه ثوابش بیشتره!...

این آهنگ رو هم گوش کنید...

نظر شما چیه؟؟؟

شاخ مجازی...

من یه مشکلی که دارم موقعی که میام نت احساس شاخ بودن بهم دست میده...

یه احساسیه که خیلی بده...

در کل من آدمیم که توی جامعه و کلا زندگی واقعی از روابط عمومی واقعا پایینی برخوردارم...

به طوری که حتی مثلا میخوام برم توی مغازه چیزی بخرم میخواد نفسم بند بیاد!

ولی موقعی که میام فضای مجازی هر طور میخوام رفتار میکنم....

و تا الان هم از همین طریق چندین بار گند زدم توی ارتباطات اجتمائیم...

توی دوستی هام...

آخرین نمونشم یه دوستی بود به نام امید ظریفی که من "خریت: کردم و توی یه سایتی یه جواب خیلی تندی به نظر ایشون دادم...

ایشون وقتی جواب منو با متانت تمام دادند فهمیدم چه غلطی کردم :|

الانم گرچه به ظاهر میگه من ناراحت نیستم ولی معلومه از ته دل از من متنفره :(

البته خب حقم داره...

چند ماه پیشم به یه استاد خیلی والا مقام یه ایمیل تند و خیلی بد زدم و بعدش مثه "خر" پشیمون شدم...

یکی از دوستام اسم رفتارای منو گذاشته "شاخ مجازی"!

من فکر میکنم رفتار کردن توی اینرنت و به طبعش شبکه های اجتمائی هم آداب و رسومی داره که حداقل من اصلا بلد نیستم...

فکر میکنم آداب و رسومش هم مثه دنیای واقعی باشه، لازم به ذکره که من هیچ وقت نه توی مدرسه نه توی بقیه فضاها دوستان زیادی نداشتم!

شاید به تعبیر امام علی "علیه السلام" من بدبختم!

خلاصه اینکه اگر شما هم به این بیماری دچارید که هیچی، ولی اگر راهکاری دارید که فکر میکنید میتونه بهم کمک کنه یا کتابی هست که میتونم بخونم لطفا ازم دریغ نکنید، همین!